یکی از دوستان (اسمشون رو نمیدونم) نوشته قشنگی رو به عنوان کامنت گذاشتن. عینن اینجا میارمش:

« راستش ما که کوچیک بودیم، چون 3 تا برادر بودیم. تقریبا هر 3 ماه یک بار، یک بازی جدید می خریدیم. بازی هایی که الان حتی اسمشون تو اینترنت هم پیدا نمیشه. مثل بازی پرواز و تجارت که شبیه روپولی بود، با یک دفترچه سولات خیلی سخت. بازی سرنخ که همیشه با کل خانواده بازی می کردیم و همیشه آقای بهرامی با اون کله کچلش قاتل می شد ! بازی راز جنگل که همیشه مادر من جر میزد و زیر درختارو میدید! بازی روپولی که همیشه من و داداش کوچیکم پوست داداش بزرگه را میکندیم و به اصطلاح آبکشش می کردیم. بازی فکرو بکر که خدای بازی ها بود. بازی فتح پرچم که فقط یک بار من توش باختم (می ذاشتم مهره هامو ببینند اما باز هم می بردم!). انواع کارت بازی های فوتبال، اتوموبیل، هواپیما، کشتی و … . بازی تاجر کوچولو که محصولات کل شهرهای ایران را یاد ما می داد، بازی آپادانا که میراث باستانی کشور را یاد می داد. بازی خانه شانس که همیشه اون کلاه سیاهه به مادرم می افتاد و می برد و ما هر چی نقشه می کشیدیم باز هم می باختیم. بازی دوز چارخونه که همیشه مهره هاش از جاش در میرفت و روهم گیر می کرد. تمام بازی های جعبه جادویی که ساعت ها پای یک صحفه شیشه ای کوچولو می نشستیم و لذت می بردیم. و شاهکار همه بازی ها، دبرنا که وقتی می رفتیم گردش، همه بازی می کردند و از نخود و کشمش گرفته تا سنگ های روی زمین را جمع می کردیم و روی برگه ها می ذاشتیم و از با هم بودن لذت می بردیم.
افسوس و صد افسوس که این روزها هیچ سرگرمی و خبر خوشی وجود نداره. واقعن اون همه تفریحات سالم کجا رفت؟ چرا الان به سختی میشه از پای کامپیوتر بلند شد؟ زمان ما هم بزرگترهایمان افسوس می خوردند که چرا نمی توانند ما را از پای روپولی بلند کنند و یادی از بازی های زمان خودشان می کردند. خوب که دقت کنیم در هر دوره ای دوران کودکی، تبدیل به دوران طلایی ما می شود.

یاد آن روزهای با هم بودن به خیر  »

یک پاسخ به “…و آقای بهرامی با اون کله کچلش …”

  1. avatar

    لطفاً اگه کسی بازی سرنخ یادش برام توضیح بده به ایمیل من t_mortazavi220@yahoo.com بفرستین . ممنون